
حلقه ی آتشی شدم ,
به بلندای قامتش
تا او را گرم در برگيرم - چون هاله ای سرخ -
به حمايت از همه ی زمستانهايی که
تهديدش می کنند
***
در انتظاری اميدوار و طولانی سوختم ,
تا اينکه يک روز
در پس هرم خويش ,
ديدمش که از دور می آيد
" به شعله هايم ايمان آورد ؟ "
از خود پرسيدم
***
نزديک آمد
از درونم گذشت
و در برابر چشمانم , چون بخار داغ لرزانی
دور شد
دور
دور
دور ...
تا امروز ,
که در حسرتی نوميد و جاويدان سوخته ام
***
شمايی که در طول راه , او را ديديد
به من بگوئيد
در حين عبور از دل زمستانهای کبود بی گذشت ,
هيچ لحظه ای , آنی ,
سردش نشد که بر نگشت ؟
تابستان ۷۹